حكيم ابوالقاسم فردوسى

598

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز فرمان يزدان كسى نگذرد * و گر ديدهء اژدها بسپرد ببخشاى بر من كه بيچاره‌ام * و گر چند بر خود ستمكاره‌ام نبيره فريدون فرخ منم * ز بند كمندت همى بگسلم كجا برد خواهى مرا بسته خوار * نترسى ز يزدان بروز شمار به دو گفت هوم اى بد بد گمان * همانا فراوان نماندت زمان سخنهات چون گلستان نوست * ترا هوش بر دست كىخسروست بپيچيد دل هوم را زان گزند * برو سست كرد آن كيانى كمند بدانست كان مرد پرهيزگار * ببخشود بر نالهء شهريار بپيچيد و زو خويشتن در كشيد * به دريا درون جست و شد ناپديد چنان بد كه گودرز كشوادگان * همى رفت با گيو و آزادگان گرازان و پويان بنزديك شاه * به دريا درون كرد چندى نگاه به چشم آمدش هوم با آن كمند * نوان بر لب آب بر مستمند همان گونهء آب را تيره ديد * پرستندهء را ديدگان خيره ديد بدل گفت كين مرد پرهيزگار * ز درياى چيچست گيرد شكار نهنگى مگر دم ماهى گرفت * بديدار ازو مانده اندر شگفت به دو گفت كاى مرد پرهيزگار * نهانى چه دارى بكن آشكار ازين آب دريا چه جويى همى * مگر تيره تن را بشويى همى به دو گفت هوم اى سرافراز مرد * نگه كن يكى اندرين كاركرد يكى جاى دارم بدين تيغ كوه * پرستشگه بنده دور از گروه شب تيره بر پيش يزدان بدم * همه شب ز يزدان پرستان بدم بدانگه كه خيزد ز مرغان خروش * يكى نالهء زارم آمد به گوش همانگه گمان برد روشن دلم * كه من بيخ كين از جهان بگسلم بدين گونه آواز هنگام خواب * نشايد كه باشد جز افراسياب بجستن گرفتم همه كوه و غار * بديدم در هنگ آن سوگوار دو دستش بزنار بستم چو سنگ * بدان سان كه خونريز بودش دو چنگ ز كوه اندر آوردمش تازيان * خروشان و نوحه زنان چون زنان ز بس ناله و بانگ و سوگند اوى * يكى سست كردم همى بند اوى بدين جايگه در ز چنگم بجست * دل و جانم از رستن او بخست بدين آب چيچست پنهان شدست * بگفتم ترا راست چونانك هست چو گودرز بشنيد اين داستان * به ياد آمدش گفتهء راستان از آنجا بشد سوى آتشكده * چنانچون بود مردم دلشده نخستين بر آتش ستايش گرفت * جهان آفرين را نيايش گرفت بپردخت و بگشاد راز از نهفت * همان ديده بر شهرياران بگفت همانگه نشستند شاهان بر اسب * برفتند ز ايوان آذرگشسب [ آمدن كاوس و خسرو نزديك هوم ] پر انديشه شد زان سخن شهريار * بيامد بنزديك پرهيزگار چو هوم آن سرو تاج شاهان بديد * بريشان بداد آفرين گستريد همه شهرياران بر او آفرين * همى خواندند از جهان آفرين